تبليغاتX

زندگی شوق رسیدن به همان فردایست که نخواهد آمد تو نه در دیروزی و نه در فردایی ظرف امروز پر از بودن توست زندگی را دریاب

آنیتـــــا

 

تپهٔ حسنلاو که در ۷ کیلومتری شهر نقده قرار دارد، یکی از تپه‌های باستانی ایران است که قدمت آن به بیش از ۶ هزار سال قبل از میلاد می‌رسد.

تپه باستانی حسنلو در ۱۲ کیلومتری جنوب غربی دریاچه ارومیه، و ۹ کیلومتری شمال شرقی شهرستان نقده بین دهکده‌های امین‌لو و حسنلو واقع شده‌است. این تپه به مناسبت نام دهکده مجاورش حسنلو نام گرفته‌است.جام زرین حسنلو در همین تپه کشف شد

 

ماجراي پيدا شدن اين جام طلا در يکي از روزهاي تابستان 1337، از اتاقي آغاز شد که فکر مي کردند، زباله داني باشد. اتاق پر بود از چوب هاي نيم سوخته و خاکسترهايي که بعد از آتش گرفتن دژ مستحکم حسنلو، از طبقه دوم پايين ريخته بود. بعد از ده ها قرن، داشتند چوب هاي ذغال شده را جمع مي کردند. ناگهان سر و بازوي يک اسکلت نمايان شد. رابرت دايسون، سرپرست گروه باستان شناسان دانشگاه پنسيلوانيا به ميدان آمد، قلم مو را به دست گرفت و شروع کرد به تميز کردن استخوان ها، ناگهان يک سيم طلايي نمايان شد، فکر کرد مرد 3 هزار ساله النگويي از طلا به دست دارد، کار را ادامه داد، اما طلا همچنان پايين تر و پايين تر مي رفت و تمام نمي شد تا اينکه جامي 20 سانتي متري به دست آمد.
کشف اين جام آنقدر اهميت داشت که دايسون افتخار آن را براي يک عمر باستان شناسي کافي مي دانست.
بعدها دايسون با معاينه دقيق 3 اسکلت موجود در اتاق، به بازسازي صحنه اي پرداخت که منجر به کشف جام زرين حسنلو شد، همان جامي که نخستين موفقيت بزرگ دايسون جوان بود:«ساختمان دو طبقه آتش گرفته بود، يکي از سه مرد قصد داشت جام را از ميان شعله هاي آتش خارج کند که ناگهان آوار فروريخت. رهبر اين گروه با دست ها و پاهاي گشاده از هم به زمين مي غلطد و شمشير آهني او با دسته اي از ورقه طلا زير بدنش مي ماند. دومين مرد که جام طلا را همراه داشت، بر شانه راستش به زمين مي افتد، جام که در دست راستش قرار داشت، مقابل او قرار مي گيرد و جمجمه اش درون کلاه خود آهني اش خرد مي شود. دوست تعقيب کننده که سمت چپ مرد جام به دست حرکت مي کرد هم همانجا زمين مي خورد، روي پاهاي خود مي غلطد و زير آوار فرو مي رود.»
اما کارشناسان اين نوشته را مطابق واقعيت نمي دانند. هنگامه گزواني، کارشناس بخش پيش از تاريخ موزه ملي ايران، همان جا که جايگاه اين جام ارزشمند است، از جمله اين کارشناسان به شمار مي آيد:«هيچ کس نمي تواند ماجراي واقعي آتش گرفتن آن دژ و مدفون شدن جام را بازگو کند، هرچند دايسون بر اساس يافته هاي باستان شناسي، اين داستان را نقل کرده است. به هرحال مدت هاي مديدي از آن زمان گذشته و امکان بازسازي داستان حقيقي غير ممکن است.»

 


قصه اي که جام حسنلو روايت مي کند
جام پر از نقش و نگار است، نقش و نگارهايي که راوي داستاني رازآميزند. روايت جام را و هويت پديد آورندگانش را از گزواني مي پرسيم:«جام زرين حسنلو با نقش هايي پرکار در تمام قسمت هاي بدنه، داستان اساطيري از افسانه هاي هوري را روايت مي کند. زماني که اين جام در منطقه آذربايجان امروزي ساخته شد، مردماني هوري که غير سامي و هند و اروپايي هستند، در آنجا زندگي مي کردند. هوري ها در نيمه دوم هزاره دوم پيش از ميلاد از شمال سوريه تا غرب ايران پيش آمدند اما سهم آنها ار هنر و اساطير ايران ناشناخته مانده است. به هر حال بر اساس بررسي هايي که روي اين اثر ارزشمند انجام شده، مي توان نام حماسه کوشش کوماربي در بازيافتن پادشاهي آسماني را براي نقش هاي جام برگزيد.»
سه ايزد، سوار بر ارابه پيش مي روند. نخستين ارابه که ايزد هوا بر آن ايستاده، با گاو نر کشيده مي شود. ارابه ايزد زمين که کلاه شاخداري به سر دارد و ايزد خورشيد که با دايره خورشيد بالدار از ايزدان ديگر مشخص است، با اسب کشيده مي شوند. زير پاي خداي هوا، صحنه نبردي بين يک پهلوان با سپرهاي کوچکي در دست و موجودي نيمه انسان که بخشي از بدنش صخره مانند است، جريان دارد. اين صخره به اژدهايي سه سر ختم مي شود. او فرزند کوماربي و صخره است. داستان، ماجراي بازيافتن پادشاهي آسمان است. تشوب؛ خداي طوفان پادشاهي آسمان را از کوماربي ربوده و کوماربي قصد دارد حکومت از دست رفته را بازستاند. کوماربي با صخره ازدواج مي کند و صخره کودکي به دنيا مي آورد با بدني از سنگ که از مادر به ارث برده است. او يک مدعي براي خداي طوفان است. ميان کوماربي و دريا پيماني بسته مي شود. مادر کودک را به کوماربي ارزاني مي کند، کودک به دريا فرستاده مي شود تا آنجا رشد کند و بالنده شود. کودک هر روز يک زراع و هر ماه يک جريب بزرگ مي شود. پس از مدتي صخره سر از دريا در مي آورد و خدايان آسماني از وجود او با خبر مي شوند.
گزواني نقش هايي را که روي جام حسنلو وجود دارد به اين داستان نسبت مي دهد:«جانور عجيبي که روي جام وجود دارد، همان فرزند صخره و کوماربي است. او در حال جنگ با خداي هواست. خداي هوا هم همانست که در نخستين ارابه به وسيله گاو نر کشيده مي شود، منتها او در ارابه با لباس رسمي ظاهر شده اما هنگام جنگ با فرزند کوماربي جامه رزم به تن کرده است. درست کنار آنها صخره ديده مي شود که درحال قرار دادن کودکي بر زانوان مردي است. آن مرد، همان کوماربي است.»
داستان ادامه دارد و قصه با نقش هايي. ايشتار؛ خواهر خداي طوفان براي غلبه بر هيولا مي کوشد او را شيفته کند اما هيولا کور و کر است. خداي هوا خود را براي نبرد با هيولا آماده مي کند، لباس رزم مي پوشد. تشوب، در اولين نبرد شکست مي خورد اما سرانجام اآ (Ea) خداي خردمند آب ها، هيولا را از پايه قطع مي کند و از اين راه پيروزي نهايي خداي هوا مسجل مي شود.
گزواني احتمال مي دهد نام خدايان موجود بر جام طلاي حسنلو با آنهايي که در اسطوره کوماربي وجود دارد، تفاوت داشته باشد:«نمي دانيم مردماني که پديد آورنده اين جام به شمار مي آيند، نامي ديگر بر شخصيت هاي افسانه کوماربي نهاده بودند يا از همين نام ها استفاده مي کردند. با اين وجود به نظر مي رسد که صحنه هاي منقوش مفاهيم مشابه خدايان اين اسطوره را منعکس مي کند. اين مفاهيم عبارتند از اهداي کودک به پدر، الهه اي مانند ايشتار که دلربايي هاي زنانه خود را نمايان مي کند و سرانجام صحنه نبرد با هيولاي کوه.»
جام سه هزار سال است که زنده مانده، البته با کمي تغيير. ديگر مثل آن روز ها مدور نيست، قرن ها زير بدن مرد نجات دهنده اش مانده بود. مرد مرده بود، اما سال ها از جام نگهداري کرد. جام زرين حسنلو قرن ها در آغوش مرد هوري بود، مرد جان نداشت اما استخوان هاي پوسيده اش جام را نجات داد

 

نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388  توسط آنیتـــــا  | 


جشن سده خجسته باد

آبان روز از بهمن ماه برابر با 10 بهمن در گاهشماری ایرانی

ستایش پاک تو را باشد، ای آتش پاک گهر،
ای بزرگ­ترین بخشوده­ی اهورامزدا،
ای فروزنده­ای که در خوری ستایش را،
می­ستاییم تو را، که در خانه­مانمان افروخته­ای...

(اوستا - آتش نیایش)

شامگاه چهلمین روز پس از جشن شب چله، آبان روز از بهمن ماه و در چله­ی زمستان، جشن «سَدَه» یا «سَت» یا «سده سوزی» برگزار می­شود.
جشن سده در نواحی مختلف با نام­های مختلفی شناخته می­شود : در خراسان «سَرِه»، در نواحی اراک «جشن چوپانان»، در خمین «کُردِه»، در دلیجان «هَله هَله» و در بَدَخشان تاجیکستان به نام «خِرپَچار». در فراهان، سنگسر سمنان، چهار روز پیش و پس از سده را «چاروچار» و سردترین شب زمستان می­دانند.
همان­گونه که می­دانیم در ایران باستان سال به دو بخش تابستان بزرگ «هَمَه» و زمستان بزرگ «زَیِنَه» تقسیم شده بود که هریک را چَهره می­نامیدند. بخش نخست که تابستان است از آغاز فروردین تا آخر مهر، یعنی 210 شبانه روز و بخش دیگر که زمستان بزرگ است از آغاز آبان ماه تا آخر اسفند یعنی پنج ماه به اضافه­ی روزهای کبیسه و به عبارت دیگر در سه سال نخستین 156 روز و سال چهارم 157 روز بوده است. بنابراین سده عبارت است از 100 روز از آبان گذشته که سده یا سته نامیده می­شود، یعنی 100 روز از زمستان گذشته است.

ابوریحان بیرونی در «آثارالباقیه» می­نویسد :

«... ایرانیان پس از آن­که کبس از ماه­های ایشان برطرف شد، در این وقت منتظر بودند که سرما از ایشان برطرف شود و دوره­ی آن به سر آید، زیرا ایشان آغاز زمستان را از پنج روز که از آبان ماه بگذرد می­شمردند و آخر زمستان ده روز که از بهمن ماه می­گذشت می­شد... و اهل کرج این شب را «شب گَزَنه» می­گویند، یعنی شبی که در آن گزیدن زیاد است و مقصودشان این است که سرما شخص را در این شب می­گزد ...»

و در کتاب «التفهیم» نیز درباره­ی نامگذاری جشن سده آورده است :

«... و اما سبب نامش چنان است که از آن تا نوروز پنجاه روز است و پنجاه شب ...»

منوچهری دامغانی نیز می­گوید :

و نیک بیامدست به پنجاه روز پیش        جشن سده، طلایه­ی نوروز و نوبهار

برخی روایات پیدایش سده را به اردشیر پاپکان و برخی دیگر به کیومرث نسبت داده­اند و گفته­اند چون عدد فرزندانش به سد رسید، جشنی بزرگ برپا کرد و آتشی فراوان افروختند و آن را سده نام نهادند. از پیروزی فریدون بر ضحاک نیز خبر آمده است.

خلف تبریزی در «برهان قاطع» آورده است که :

«کیومرث را سد فرزند از اناث و ذکور بود، چون به حد رشد و تمیز رسیدند، در شب این روز جشن ساخت و همه را کدخدا کرد و فرمود که آتش بسیار برافروختند بدان سبب آن را سده می­گویند.»

در پی این مطلب نیز می­گوید که این جشن را بعضی به آدم نیز نسبت می­دهند، و آشکار است که منظور از آدم همان کیومرث است که در اساطیر ایرانی نخستین بشر محسوب می­شود.
بیرونی نیز در التفهیم و آثارالباقیه به همین موضوع در شمار یکی از انگیزه­های برپایی این جشن اشاره می­کند.

گَردیزی مولف «زین الاخبار» نیز همین نسبت را به گونه­ای دیگری یاد کرده و آن را به «مشیه» و «مشیانه» که در اساطیر ایرانی نخستین زوج محسوب می­شوند، نسبت می­دهد و این روایتی است که به گونه­های مختلف، اما در معنی، ریشه­ی یگانه دارند و اغلب مورخان یاد کرده­اند.
اما دلیلی دیگر نیز برای برپایی جشن سده یاد شده است و آن به پیکار فریدون و ضحاک بر می­گردد و از نگرش معنوی با داستان هوشنگ و مار سیاه آمیزه­های فراوانی دارد.

گوشه ای از مراسم جشن سده

از بسیاری اشارات نویسندگان، مورخان و پژوهشگران، آشکار است که جشن­های نوروز، سده و مهرگان، جشن­هایی بوده ­است همگانی که با سرور و شادمانی و به صورت کارناوال برپا می­شده است. مردمان هریک به فراخور توان به تهیه­ی هیزم و خار و خاشاک به ویژه چوب «گزمی» می­پرداختند و پشته­هایی از آن­ها فراهم می­کردند و آتش می­زدند، سپس با صورتک­هایی بر چهره و دست افشانی و پایکوبی تا چندین روز با گریز از همه­ی قیود، به جشن و شادمانی مشغول می­شدند. آتش­ها در بالای پشت بام­ها یا در دشت­ها و بلندی­ها روشن می­شد، مراسم جشن سده علاوه بر آتش افروزی­های گسترده، با برپایی مجالس سور و سرور و میهمانی­های بسیار مفصل همراه بوده است. پس از مراسم آتش افروزی، نیز این میهمانی­ها ادامه داشته و بر سر خوان می­نشتند و نوشخواری در حد افراط از رسوم بوده است. مجالس رقص و موسیقی و آواز تا بامدادان به طول می­انجامید و روز پس از جشن، پادشاه و بزرگان به پذیرایی می­نشستند.

 

سده از جشن آتش یادگار است

به عالم تا ابد آن ماندگار است

سده روزیست کاتش گشت پیدا

زنورش گشت روشن دشت و صحرا

سده جشنی زعهد باستانست

پدیدارنده یک داستانست

روایت کرده پیر توس بر ما

که آتش را چه کس بنموده پیدا

به هوشنگ از شهان شاهنامه

همی نسبت دهند این کارنامه

چو انسان شد از آن نعمت خبردار

به مجمر کرد و شد دایم نگهدار

ستایش کرده شکر آورده یزدان

که این رحمت بر او گشته نمایان

به پا جشن و سرور بیکران کرد

چنین روزی به ایران یادمان کرد

وزان پس شد همه ساله درین روز

به پا کوهی زهیزم آتش افروز

به جای آور تو هم رسم نیاکان

که این رسم کهن باشد به ایران

تو هم انبوهی از هیزم برافروز

به پنجاه روز مانده تا به نوروز

به هنگامی که پنهان گشت خورشید

هوا روشن نه از مهتاب و مهشید

ز آتش کن هوا را گرم و روشن

مترس از سوز سرما پوش جوشن

مکن هرگز فراموشت وطن را        

 همه اعیاد ملی و کهن را 

« پرویز غیبی »


دو چیز یافت از این آتش سده دو همال 

 ستاره یاره­ی زرین و آسمان خلخال


ز  آفتاب  یکی  جام کرد چرخ امشب 

 به یاد شاه به کف  برنهاد  مالامال

«منشوری سمرقندی»

جشن سده  و سال  نو  ماه محرم

 فرخنده  کناد  ایزد   بر خسرو  عالم


جشن سده  در  مجلس  آراسته­ی  تو

  با  شادی چون زیر همی سازد با  بم


جشن سده را رسم نگه داشتی ای شاه

 آتش به خَشَن بردی از خانه­ی چهارم


چون  آتش  سوزنده  بیفروزد آتش  

  آن یک  رخ ساقی  و  دگر جام دمادم

«فرخی»

آمد  ای سید  احرار شب  جشن سده

شب جشن سده را حرمت، بسیار بوَد


می خور ای سید احرار شب جشن سده

باده خوردن بلی از عادت احرار بوَد

«منوچهری»

وینک بیامده است به پنجاه روز پیش  

 جشن سده طلایه­ی نوروز و نو بهار


آری هرآنگهی که سپاهی شود به رزم  

  ز اول به چند روز بیاید طلایه دار

«منوچهری»

گذاشتیم و گذشتیم و آمدیم و شدیم

تو  شاد زی  و بکن  نوش  باده­ی روشن


سده دلیل بهار است و روزگار نشاط

 نشاط کن که جهان پر گل است و پر سوسن


بخواه جام و برافروز آذر بُرزین  

 که پر شمامه­ی کافور شد کُه و برزن

«عمعق بخارایی»

شب سده است بیار ای چراغ رود نواز 

 از آتش می، غم بسوز و چنگ نواز


به جام خویش مر این رام ِخویش را می ده

به کام خویش مر این زار خویش را بنواز


طریق راحت گشای و راه رنج به بند 

 عنان هجر فرو گیر و اسب وصل بتاز


چون شعر خوانی در وصف این شب سده خوان 

چو عشق بازی در مدح شاه دنیا باز

«عثمانی مختاری»

شب­های سیه زلف مغان وش داری 

در جام طرب باده­ی دلکش داری


تو خود همه ساله سده­ی خوش داری 

تـا زلف چلیپا، رخ آتش داری

«خاقانی شیروانی»

آتش جشن سده، آتش مهر وطن است 

کاندرین مُلک نخواهد که شب تار بود


در چنین جشن ِطرب، آری خورشید دگر 

گر بتابد ز دل خاک، سزاوار بود


خرم است این سده و شادروان باد که گفت

 شب جشن سده را حرمت بسیار بُوَد

«محمد دبیر سیاقی»

اَلاَرضُ و النّار مَشرقَه     وَالنّار مَعبودَه مذکانت النّار

«بشاربن برد تخارستانی»

 

برگزاری جشن سده در تهران

برگزاری جشن سده در تهران

برگزاری جشن سده در تهران

برگزاری جشن سده در تهران

برگزاری جشن سده در تهران

برگزاری جشن سده در تهران

برگزاری جشن سده در تهران

برگزاری جشن سده در تهران

برگزاری جشن سده در تهران

برگزاری جشن سده در تهران

 
نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388  توسط آنیتـــــا  | 


جشن بهمنگان فرخنده باد

بهمن روز از بهمن ماه برابر با 2 بهمن در گاهشماری ایرانی

فرخش باد و خداوند فرخنده کناد ‎        عید فرخنده و بهمنجه و بهمن مه را

«فرخی سیستانی»

جشنی در ستایش و گرامیداشت بهمن در اوستایی «وُهومَنَه» و در پهلوی «وَهمَن» به معنی «اندیشه ی نیک» یا «بهترین اندیشه».

بخش نخست این واژه «وُهُو» از «وَنـْگـْهو» اوستایی که صفت است به معنی خوب و نیک، که در فارسی هخامنشی «وَهۇ» و در سانسکریت «وَسۇ» خوانده می‌شود، در پهلوی «وِه» و در فارسی «بـِه» شده است.
بخش دوم «مَنـَه» برابر است با واژه ی سانسکریت «مَنـَس» که در پهلوی «منیشن» ودر فارسی «منش» شده است.
در این روز آشی به نام «آش بهمنگان» یا «آش دانگو» به صورت گروهی پخته می شده است که نام «دانگو» یا «دانگی» برگرفته از همین سنت اشتراکی آن است.

جشن بهمن گانابوریحان بیرونی در کتاب «التفهیم» درباره ی بهمنجه می نویسد :
«بهمنجه بهمن روز است از بهمن ماه، ایرانیان در این روز بهمن سفید (نام گیاهی است که در کرانه ی خراسان و جاهای دیگر ایران می روید) با شیر خالص پاک می خورند و می گویند حافظه را زیاد می کند و فراموشی را از بین می برد، ولی در خراسان هنگام این جشن مهمانی می کنند و بر دیگی که در آن از هر دانه ی خوردنی و گوشت حیوان حلال گوشت و تره و سبزی ها پدیدار است، خوراک می پزند و به مهمانان خود می دهند و برای هریک از داده های خدا سپاس به جای می آورند.»

در «آثارالباقیه» نیز آورده است :
«بهمن ماه روز دوم آن روز بهمن، عید است که براى توافق دو نام آن را بهمنجه نامیده اند، بهمن نام فرشته ی موکل بر بهایم است که بشر به آن ها براى عمارت زمین و رفع حوایج نیازمند است و مردم فارس در دیگ هایى از جمیع دانه هاى ماکول با گوشت غذایى مى پزند و آن را با شیر خالص مى خورند و مى گویند که حافظه را این غذا زیاد مى کند و این روز را در چیدن گیاهان و کنار رودخانه ها و جوى ها و روغن گرفتن و تهیه ی بخور و سوزاندنى ها خاصیتى مخصوص است و بر این گمانند که جاماسب وزیر گشتاسب این کارها را در این روز انجام مى داد و سود این اشیا در این روز بیشتر از دیگر روزهاست.»

در ترجمه ی «خرده اوستا» نیز بر موکل بودن بهمن بر چهارپایان اشاره ای شده است بدینگونه که : «در جشن بهمنگان، برای اینکه امشاسپند بهمن در جهان مادى نگهبان چارپایان سودمند است، از خوردن گوشت پرهیز مى کنند.»

شاعر نامدار ایرانی سده ی پنجم «على بن توسى»(اسدى توسى) در کتاب لغتنامه ی خود «لغت فرس» زیر کلمه ی بهمنجه مى نویسد :
«بهمنجه رسم عجم است، چون دو روز از ماه بهمن مى گذشت بهمنجه مى کردند و این عیدى بود که در آن روز خوراک مى پختند و بهمن سرخ و زرد بر سر کاسه ها مى افشاندند.»

چنان که از نوشتار ابوریحان و اسدی توسی برمی آید گیاهی هم به نام امشاسپند بهمن خوانده می‌شود که در بهمن ماه یا زمستان باز می شود و در پزشکی این گیاه معروف است و در تحفه ی حکیم مؤمن و بحرالجواهر، بیخی سفید یا سرخ رنگ مانند زردک و خوشبو با اندک صلابت و کجی و خارناک تعریف شده است.

همین گیاه است که در فرانسه «Behen» خوانده می شود و در گذشته ریشه ی آن را به‌ نام بهمن سرخ و بهمن سفید در داروخانه های اروپا به کار می بردند.

گیاه بهمن

انوری گوید :

بعد ما کز سر عشرت همه روز افکندی      سخن  رفتن و نا رفتن ما  در افواه
اندر آمد  ز در  حجره ی من  صبحدمی       روز  بهمنجه  یعنی  دوم  بهمن ماه

عثمان مختاری شاعر سده ی ششم نیز می گوید :

بهمنجه است خیز و می آرای چراغ ری  /  تا برچینیم گوهر شادی ز گنج می
این یک دومه سپاه طرق را مدد کنیم    /  تا  بگذرد  ز  صحرا فوج سپاه دی


بن نوشت ها :

1. فرهنگ ایران باستان - استاد ابراهیم پورداوود
2. تاریخ نوروز و گاهشماری ایران - استاد عبدالعظیم رضایی
3. مجموعه مقالات دکتر محمد معین به کوشش دکتر مهدخت معین
4. راهنمای زمان جشن ها و گردهمایی های ایران باستان - رضا مرادی غیاث آبادی
5. جشن هاى باستانى ایران - على خوروش دیلمانى
6. برگردان فارسی آثارالباقیه ابوریحان بیرونی - اکبر داناسرشت

نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388  توسط آنیتـــــا  | 


 

اطلاعات جالبی درباره نام محله‌های تهران و علت نامگذاری‌شان

 
 
 
سید خندان
سید خندان نام ایستگاه اتوبوسی در جاده قدیم شمیران بوده است. سیدخندان پیرمردی دانا بوده که پیش گویی‌های او زبانزده مردم در سی یا چهل سال پیش بوده است. دلیل نامگذاری این منطقه نیز احترام به این پیرمرد بوده است.

فرمانیه
در گذشته املاک زمین‌های این منطقه  متعلق به کامران میرزا نایب‌السلطنه بوده است و بعد از مرگ وی به عبدالحسین میرزا فرمانفرما  فروخته شده است.

فرحزاد
این منطقه به دلیل آب و هوای فرح انگیزش به همین نام معروف شده است.

شهرک غرب
دلیل اینکه این محله به نام شهرک غرب معروف شد ساخت مجتمع‌های مسکونی این منطقه با طراحی و معماری مهندسان آمریکایی و به مانند مجتمع‌های مسکونی آمریکایی بوده و در گذشته نیز محل اسکان بسیاری از خارجی‌ها بوده است.

آجودانیه
آجودانیه در شرق نیاوران قرار دارد و تا اقدسیه ادامه پیدا می‌کند. آجودانیه متعلق به رضاخان اقبال السلطنه وزیر قورخانه ناصرالدین شاه  بوده،  او ابتدا آجودان مخصوص شاه بوده است.

اقدسیه
نام قبلی اقدسیه (تا قبل از 1290 قمری) حصار ملا بوده است. ناصرالدین شاه زمین‌های آنجا را به باغ تبدیل و برای یکی از همسران خود به نام امینه اقدس (اقدس الدوله) کاخی ساخت و به همین دلیل این منطقه به اقدسیه معروف شد.

جماران
زمین‌های جماران متعلق به سید محمد باقر جمارانی از روحانیان معروف در زمان ناصر الدین شاه بوده است. برخی از اهالی  معتقدند که در کوه‌های این محله از قدیم مار فراوان بوده و مارگیران برای گرفتن مار به این ده می‌آمدند و دلیل نامگذاری این منطقه نیز همین بوده است و عده ای هم معتقدند که جمر و کمر به معنی سنگ بزرگ است و چون از این مکان سنگ‌های بزرگ به دست می آمده ‌است‌، آن‌جا را جمران‌، یعنی محل به‌ دست آمدن جمر نامیده‌اند.

پل رومی
پل رومی در واقع پل کوچکی بوده که دو سفارت روسیه و ترکیه را هم متصل می‌کرده است. عده‌ای هم معتقدند که نام پل از مولانا جلال‌الدین رومی گرفته‌شده است‌.

جوادیه (در جنوب تهران)
بسیاری از زمین‌های جوادیه متعلق به آقای فرد دانش بوده است که اهالی محل به او جواد آقا بزرگ لقب داده بودند. مسجد جامعی نیز توسط جواد آقا بزرگ در این منطقه بنا نهاده است که به نام مسجد فردانش هم معروف است.

داودیه (بین میرداماد و ظفر)
میرزا آقاخان نوری صدر اعظم این اراضی را برای پسرش‌، میرزا داودخان‌، خرید و آن را توسعه داد. این منطقه در ابتدا ارغوانیه نام داشت و بعدها به دلیل ذکر شده داودیه نام گرفت‌.

درکه
اگر چه هنوز دلیل اصلی نامگذاری این محل مشخص نیست اما برخی آنرا مرتبط به نوعی کفش برای حرکت در برف که در این منطقه استفاده می شده و به زبان اصلی «درگ» نامیده می شده است دانسته‌اند.

دزاشیب (در نزدیکی تجریش)
روایت شده است که  قلعه بزرگی در این منطقه به نام « آشِب » وجود داشته است و در گذشته نیز به این منطقه دزآشوب و دزج سفلی و در لهجه محلی ددرشو می‌گفتند.

زرگنده
احتمالا دلیل نامگذاری این محل کشف سکه‌ها و اشیاء قیمتی در این محل بوده است. در گذشته این منطقه  ییلاق کارکنان روسیه  بوده است.

قلهک
کلمه قلهک از دو کلمه "قله‌" و "ک‌" تشکیل شده است که قله معرب کلمه کله‌، مخفف کلات به معنای قلعه است‌. عقیده اهالی بر این است که به دلیل اهمیت آبادی قلهک که سه راه گذرگاه‌های لشگرک‌، ونک و شمیران بوده است‌، به آن( قله- هک) گفته شده است‌.

کامرانیه
زمین‌های این منطقه ابتدا به میرزا سعیدخان‌، وزیر امور خارجه‌تعلق داشت، و سپس کامران میرزا پسربزرگ ناصرالدین شاه‌، با خرید زمین‌های حصاربوعلی‌، جماران و نیاوران‌، اهالی منطقه را مجبور به ترک زمین‌ها کرد و سپس آن جا را کامرانیه نامید.

محمودیه ( بین پارک وی و تجریش یا ولیعصر تا ولنجک)
در این منطقه باغی بوده است که متعلق به حاج میرزا آقاسی بوده است و چون نام او عباس بوده آنرا عباسیه می‌گفتند. سپس علاءالدوله این باغ بزرگ را از دولت خرید و به نام پسرش‌، محمودخان احتشام‌السلطنه‌، محمودیه نامید.

نیاوران
نام قدیم این منطقه گردوی بوده است و برخی معتقدند در زمان ناصرالدین شاه نام این ده به نیاوران تغییر کرده است به این ترتیب که نیاوران مرکب از "نیا" (حد، عظمت و قدرت‌) ؛"ور" (صاحب‌) و "ان‌" علامت نسبت است و در مجموع یعنی کاخ دارای عظمت‌.

ونک
نام ونک تشکیل شده است از دو حرف (ون‌) به نام درخت و حرف (ک)که به صورت صفت ظاهر می‌شود.

یوسف آباد
منطقه یوسف آباد را میرزا یوسف آشتیانی مستوفی‌الممالک در شمال غربی دارالخلافه ناصری احداث کرد و به نام خود، یوسف آباد نامید. 

پل چوبی
 قبل از این که شهر تهران به شکل امروزی خود درآید، دور شهر دروازه هایی بنا شده بود تا دفاع از شهر ممکن باشد. یکی از این دروازه‌ها، دروازه شمیران بود با خندق‌هایی پر از آب در اطرافش که برای عبور از آن‌، از پلی چوبی استفاده می‌شد. امروزه از این دروازه و آن خندق پر از آب اثری نیست‌، اما این محل همچنان به نام پل چوبی معروف است.

شمیران
نظریات مختلفی درباره این نام شمیران وجود دارد. یکی از مطرح ترین دلایل عنوان شده ترکیب دو کلمه سمی یا شمی به معنای سرد و « ران » به معنای جایگاه است  و در واقع شمیران به معنای جای سرد است. به همین ترتیب نیز تهران به معنای جای گرم است.
همچنین در نظریه دیگری به دلیل وجود قلعه نظامی در این منطقه به آن شمیران می‌گفتند و همچنین  برخی نیز  معتقدند که‌ یکی از نه ولایت ری را شمع ایران می‌گفتند که بعدها به شمیران تبدیل شده است.

گیشا
نام گیشا که در ابتدا کیشا بوده است برگرفته از نام دو بنیانگذار این منطقه (کینژاد و شاپوری) می‌باشد.

منیریه (در جنوب ولیعصر)
منیریه در زمان قاجار یکی از محله‌های اعیان نشین تهران بوده و گفته شده نام آن از نام زن کامران‌میرزا، یکی از صاحب‌منصبان قاجر، به نام منیر گرفته شده‌است.
نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388  توسط آنیتـــــا  | 


 

در آن دوردست‏ها

که زمان خود را گم کرده است،

کسی است که به ما می‏گوید:

کوه با نخستین سنگ آغاز می‏شود،

و انسان با نخستین رنج...

 

نگاهی دیگر به اسطوره ی گیلگمش

اسطوره‏ی گیلگمش که به قولی کهن‏ترین اسطوره‏ی جهان و حدود چهارهزار سال عمر دارد، داستان تکامل و رنج و به پوچی رسیدن انسان است آن‏چه باعث امتیاز این اسطوره بر دیگر اساطیر جهان می‏شود، ضرب آهنگ  فلسفی آن است که در هر بخش یا طنینی دیگر ذهن انسان امروز را درگیر می‏کند و گرنه ظاهر داستان از بافت ساده‏ای برخوردار است و مانند هر اسطوره‏ی دیگر بر پایه‏ی وقایع ناباورانه قرار دارد:

 

گیلمگش آفریده‏ای است خدا- انسان به این معنا که دو سوم او آفرینش خدایی دارد و یک سوم انسانی. پس می‏توان گفت او واسطه‏ای است میان خدا و انسان. وی با ستم کاری و خودکامگی بسیار بر سرزمین اوروک (Uruk) فرمانروایی می‏کند و چون چیزی به جز خوردن و نوشیدن و هوس‏رانی و ستم‏کاری نمی‏‏داند، همه‏ی چیزهای خوب را برای خود می‏خواهد. از این رو دختران و زنان را از پدران و همسرانشان می‏رباید و میان خانواده‏ها آشوب و اندوه به وجود می‏آورد، به طوری که مردم اوروک از ستم او به جان می‏رسند، پس نزد خداوند می‏روند و از او می‏خواهند تا موجود دیگری را بیافریند که در مقابل گیلگمش از آنان دفاع کند.

 

خداوند می‏پذیرد و انسانی به نام انکیدو (Enkidu) می‏آفریند و به زمین می‏فرستد. آن دو پس از دیدار، ابتدا با هم می‏جنگند اما بعد از آن با هم دست دوستی و مهر می‏دهند و بر آن می‏شوند که تا پایان از یکدیگر جدا نشوند. از آن پس با هم یگانه می‏گردند چونان یک روح در دو جسم.

 

کم‏کم‏ گیلگمش در کنار انکیدو که روانی آرام و شکیبا دارد، خوی ستم‏کارانه‏ی خود را ترک می‏کند و تصمیم می‏گیرد با یاری وی به جنگ غول شروری به نام خوم بابا = هوم بابا (Humbaba) برود که از مدت‏ها پیش باعث وحشت و نگرانی مردم سرزمینش شده است. اما پس از پیروزی در راه بازگشت انکیدو بر اثر نفرین ایشتر (Ishtar) که از حوادث جنبی داستان است، بیمار می‏شود و پس از چند روز در منتهای رنج می‏میرد.

 

بعد از مرگ انکیدو نخستین رنج بر گیلگمش که اکنون دیگر خوی انسانی گرفته است، آشکار می‏شود. او به حقیقت مرگ پی می‏برد و به دردمندی‏های انسان، هوشیار می‏شود. پس در حالی که لحظه‏ای از اندوه مرگ همزادش انکیدو غافل نمی‏ماند و همواره برایش مرثیه‏های غم‏انگیز می‏خواند، در جست‏وجوی راز جاودانگی و بی‏مرگی بر می‏آید. سفرهای بسیار می‏کند و با آفریده‏های گوناگون روبه رو می‏شود و از آنها راز نامیرایی را می‏پرسد، همه به او می‏گویند که مرگ سرنوشت محتوم بشر است و بهتر است به جای اینکه به مرگ بیندیشد این چند روزه‏ی زندگی را به شادی بگذراند. اما گیلگمش نمی‏پذیرد. سرانجام با رهنمود پیری که راز جاودانگی را می‏داند و پس از گذر از آب‏های مرگ‏زا، گیاه جاودانگی را از ژرفای اقیانوسی به دست می‏آورد، اما آن را نمی‏خورد بلکه بر آن می‏شود گیاه را به اوروک برده و با مردم سرزمینش در آن شریک شود. ولی ماری در یک لحظه از غفلت او استفاده می‏کند، گیاه را می‏رباید و می‏خورد و پوست می‏اندازد و جوان می‏شود.(از این رو در فرهنگ نمادها، مار نماد جوانی و نامیرایی است).

 

نگاهی دیگر به اسطوره ی گیلگمش

آن‏گاه گیلگمش خسته، سرشار از بیهودگی و اندوهناک از سفر ناکام خود به اوروک باز می‏گردد. به نزد دروازه‏بان مرگ می‏رود و از او می‏خواهد که انکیدو را به وی نشان دهد تا راز مرگ را از او جویا شود. دروازه‏بان سایه‏ای از انکیدو را به وی می‏نمایاند. سایه با زبانی نامفهوم میرایی انسان و غبار شدنش را برای او باز می‏گوید. آنگاه قهرمان به پوچی رسیده، به سرنوشت خویش تسلیم می‏شود، برزمین تالار می‏خوابد و به جهان مرگ می‏شتابد...

 

به طور کلی فلسفه، دین، اسطوره و روان‏شناسی که با هم ارتباطی تنگاتنگ دارند، همه بر این باورند که در آغاز انسان ازلی نر- ماده (دو جنسی Hermaphrodite) بوده است. چنان که افلاتون در رساله‏ی میهمانی (Symposium) می‏گوید:

خدایان نخست انسان را به صورت کره‏ای آفریدند که دو جنسیت داشت. پس آن را به دو نیم کردند به‏طوری که هر نیمه‏ی زنی از نیمه‏ی مردش جدا افتاد، از این رو است که هرکس به دنبال نیمه‏ی گمشده‏ی خود سرگردان است و چون به زن یا مردی بر می‏خورد می‏پندارد که نیمه‏ی گمشده‏ی او است.

 

در تلمود (TALMUD)، شرح تورات هم آمده است که خداوند آدم را دارای دو چهره آفرید. چنان که در یک سو، زن قرار داشت و در سوی دیگر مرد. سپس این آفریده را به دو نیم کرد.

 

در اسطوره‏های ایران باستان هم مرد و زن (مشی و مشیانه) هر دو ریشه‏ی یک گیاه ریواس بودند که این ریشه چون رویید و از زمین بیرون آمد به دو ساقه‏ی همانند تقسیم شد. آن‏گاه یکی نماد مرد (= مشی) و دیگری نماد زن (= مشیانه) شد.

کارل گوستاویونگ هم در روان‏شناسی به دو جنسی بودن انسان ازلی اشاره‏ای آشکار دارد و می‏گوید حتی در پیش از تاریخ هم عقیده وجود داشته که انسان ازلی هم نر است و هم ماده.

 

در فرهنگ نمادها روان زنانه را آنیما (ANTMA) و روان مردانه را آنیموس (ANMUS) خوانده‏اند.

یونگ، آنیما و آنیموس را از مهم‏ترین آرکی تایپ‏ها در تکامل شخصیت می‏داند و می‏گوید: در نهایت انسانی به کمال انسانیت خود می‏رسد که آنیما و آنیموس در او به وحدت و یگانگی کامل برسند. یونگ یکی شدن آنیما و آنیموس را ازدواج جادویی خوانده است.

 

هر چند در اسطوره‏ی گیلگمش در ظاهر خواننده با دو قهرمان: گیلگمش و انکیدو روبه روست، اما با توجه به آنچه گفته شد به جرات می‏توان ادعا کرد که آن دو به جز یک تن نیستند. دو نیمه‏ی همزاد که یکدیگر را کامل می‏کنند. گیلگمش نیمه‏ی مرد یا روان مردانه است و انکیدو نیمه‏ی زن یا روان زنانه. چنان‏که خود اسطوره هم بارها به سرشت زنانه یا روان زنانه‏ی انکیدو هم از نظر ظاهر و هم از نظر کنش و منش اشاره دارد. اسطوره می‏گوید:

 

انکیدو موهای بلند چون زنان دارد که مثل موهای نیسابا (NISABA)، ایزد بانوی حبوبات یا الهه‏ی ذرت، گندم و جو موج می‏زند.

نخستین باری که انکیدو لباس می‏پوشد، پوشاکی زنانه است.

 

نگاهی دیگر به اسطوره ی گیلگمش

پیش از اینکه گیلگمش با انکیدو دیداری داشته باشد، دوشب پی در پی او را به گونه‏ای نمادین در خواب می‏بیند. او رویاها را برای مادرش که رمز و راز خواب را می‏داند در میان می‏گذارد و مادر در تعبیر هر دو رویا او را به آمدن کسی نوید می‏دهد که وفادار است و گیلمگش او را چونان زنان دوست خواهد داشت.

در رویای نخستین می‏بینند که ستاره‏ای بر او فرود آمده و او نسبت به آن ستاره آن‏چنان که می‏توان به زنی جذب شد، جذب شده است. مادر می‏گوید کسی می‏آید که تو به او دل خواهی سپرد، آن‏گونه که به زنی دل بسپاری.

در رویای دوم تبری بر او ظاهر می‏شود و به مادر می‏گوید: من آن‏چنان‏که زنی را دوست داشته باشم، آن شی را دوست می‏داشتم.

مادر به او پاسخ می‏دهد، تبری که در خواب تو را با قدرتمندی به سوی خود می‏کشید، نشان یاوری است که خواهد آمد و تو او را چون زنی دوست خواهی داشت؟

زمانی که گیلگمش و انکیدو به جنگ خوم بابا می‏روند، انکیدو می‏هراسد، گیلگمش او را دلداری می‏دهد و می‏گوید من پیشاپیش می‏روم و تو دنبال من بیا برای اینکه من آقای تو هستم. به‏طور کلی در شرق مردان همیشه رهبر هستند و زنان دنباله‏روی آنان.

در همین بخش انکیدو چندین بار گیلگمش را (آقای من) خطاب می‏کند که این هم از الفاظی است که سابق بر این- در شرق- زنان در مورد نامیدن همسرانشان به کار می‏بردند.

هنگامی که انکیدو می‏میرد، گیلگمش روی او را با پارچه‏ای توری، آن‏چنان توری که به روی عروسان می‏اندزند، می‏پوشاند.

نام انکیدو نیز اشاره‏ای روشن‏ به این موضوع دارد انکیدو از سه بخش به وجود آمده: ان(= خدا)، کی (- زمین)، دو (= آفریده).

در حقیقت انکیدو نماد زمین است. در فرهنگ نمادها زمین به علت باروری، شکیبایی، زایندگی و مهربانی و فروتنی نماد زن و آسمان به علت غرندگی- توفندگی و قدرت، نماد مرد دانسته شده، چنان که مولانا هم در یکی از غزل‏های خود به این مساله اشاره دارد و می‏گوید:

زمین چون زن، فلک چون شو خورد فرزند چون گربه

من این زن را و این شو را نمی‏دانم، نمی‏دانم.

غزل 1439، کلیات شمس

  

 

نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388  توسط آنیتـــــا  | 


 

برخورد پادشاه ایران کوروش بزرگ با کارمندان نابکار


خورشید هنوز در پشت کوههای باختر فرو نرفته بود که کورش پادشاه ایران دستور داد سپاه در نزدیکی شهر ایلام اردو بزند همه سرخوش از پیروزی خود بر بابل بودند .
در آن هنگامه  پیر زن و پسر جوانی به اردوگاه آمده و نزد پادشاه ایران از کارمند مالیات شهرشان شکایت نمودند . پس از تحقیق معلوم شد آن کارمند  هر ساله بیش از آنچه دولت در نظر گرفته از مردم خراج می ستاند .
آن شب کورش پادشاه ایران  در همان اردوگاه سرپرست خزانه دارای و مالیات  فرمانروایی را از کار برکنار نموده و کس دیگری را به کار گمارد .
اندیشمند کشورمان ارد بزرگ می گوید :  ریشه کارمند نابکار ، در نهاد سرپرست و مدیر ناتوان است . و هم او در جایی دیگر می گوید  : فرمانروا در برکناری کارمند نابکار زمانی را نباید از دست دهد چون سیاهی کار بزهکار در دید مردم خیلی زود دامن او را نیز خواهد گرفت .


گفته می شود که پس از برکناری مدیر خزانه داری سه نفر از سرپرستان و اشراف کشور نزد فرمانروای ایران آمده تا پادشاه ایران را از تصمیمی که گرفته است باز دارند . کورش هخامنشی نه تنها از رای خود بر نگشت بلکه آن سه تن را هم از کار برکنار نمود و گفت : اگر تخم بدکاری از خاک ایران کنده نشود آرامشی نخواهیم داشت .

  

 

نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388  توسط آنیتـــــا  | 


 

سلام دوستان خوبم

پست امروز برگرفته از وبلاگ دوست خوبم ایران پرست می باشد.


 

 به مناسبت 5 دی ماه روز سالمرگ پيام آور کردار نيک، پندار نيک و گفتار نيک

 امروز پنجم دي ماه برابر با يازده دي در تقويم زردشتيان،‌ روز درگذشت اَشو زردشت، پيامبر ايراني، گفته شده است. طبق تقويم رسمي اواخر دوره ساساني، زردشت در روز خور (روز يازدهم) از ماه دي در سن 77 سالگي به دست «بَرادَريش» يا «تورِ بَرادَر وُريش» كشته شد.

 

در اوايل دوره ساساني، سالگرد درگذشت زردشت را در روز يازدهم ارديبهشت مي‌گرفتند ولي در اواخر اين دوره با تغييراتي كه رسما در تقويم داده شد، آذر را آغاز بهار قرار دادند و سالگرد درگذشت زردشت به يازدهم دي ماه منتقل شد. اما مراسم ديني سالگرد درگذشت زردشت و آيين يزش مربوطه در هر دو زمان براساس تقويم رسمي و عرفي برگزار مي‌شد.
زندگي راستين اين پيامبر در هاله‌اي از اسطوره فرو رفته است و در متون ديني به جا مانده زندگينامه او منظم و پيوسته ارايه نمي‌شود.
آنچه از زردشت مي‌دانيم، براساس مطالبي است كه در مورد او در منابع پهلوي و عربي يا يوناني گفته شده است. با تكيه بر اين منابع و نيز براساس معيارهاي زباني و قراين تاريخي پژوهندگان كوشيده‌اند زمان و خاستگاه زردشت را مشخص كنند. در مورد زمان زندگي زردشت نظرات گوناگوني ارايه شده و از سده هجدهم پيش از ميلاد تا سده ششم پيش از ميلاد را در بر مي‌گيرد.
آخرين و علمي‌ترين آنها زمان زندگي زردشت را براساس مجموع نظريات پيشين و نيز قراين زباني و تاريخي، زماني ميان 1380 تا 1000 قبل از میلاد مي‌داند.
اما در مورد خاستگاه زردشت تا مدت‌ها دانشمندان در اشتباه بودند و آذربايجان را سرزمين او مي‌دانستند. اين اشتباه از آنجا ناشي شد كه مغان مادي متولي دين زردشت گشتند و وقتي در دوره ساساني اعتبار يافتند، همه مكان‌هاي شرقي را با مكان‌هايي در غرب ايران مطابقت دادند تا زردشت را برخواسته از سرزمين خود جلوه دهند. سرانجام دانشمندان توانستند براساس معيارهاي زباني و جغرافيايي و منابع تاريخي زيستگاه زردشت را در سرزميني در شمال شرقي ايران قديم و به احتمال زياد خوارزم تعيين كنند.
البته به عقيده هنريك ساموئل نيبرگ، ايران‌شناس سوئدي، «مساله تعيين تاريخ زردشت يكسره غير لازم و بي‌فايده است.» آنچه مهم است اين است كه زردشت هر چه بود، به هر حال بنيانگذار يكي از بزرگ‌ترين دين‌هاي جهان بود. ملتي بزرگ او را پيامبر خود مي‌دانست و حرمتش مي‌نهاد. قرن‌ها پس از آن كه ايرانيان كوروش و داريوش و خدم و حشمشان را فراموش كردند، براي زردشت همچنان مقامي آسماني و الهي قايل بودند.
او در گاهان كه سروده خود اوست، جز از خداي يگانه نام نمي‌برد. از اين رو، او را پيامبر يكتاپرستي خوانده‌اند كه كهن‌‌ترين آيين يكتاپرستي را در ايران زمين پديد آورد. آموزه‌هاي زردشت بر دو پايه استوار است: راستي و روشني. دو ارزشي كه همواره ايرانيان را با آنها مي‌شناختند تا جايي كه حتي دشمنان ايران هم به آن معترف بودند.
به گفته نيچه، فيلسوف بزرگ آلماني و نويسنده كتاب «چنين گفت زردشت»، زردشت نخستين كسي بود كه پيكار خوبي و بدي را به حركت در آورنده جهان ديد. در چشم نيچه، زردشت پهلوان انديشه است.
آنتونيو پاليارو، خاورشناس ايتاليايي، در مورد دين زردشت مي‌گويد: «در اين دين، بيان جديدي از انسانيت وجود داشت كه رفتار هخامنشيان ملهم از آن بود: مفاهيم يكتاپرستانه و بنيان عميقا اخلاقي آموزه خير و شر. بي‌گمان، دين هخامنشيان بازتاب بي‌پيرايه و اصيل روح اوليه دين زردشت بود و هيچ اشتراكي با تعاليم زردشتي دگرگون شده نداشت.»
در تعاليم زردشت به هيچ نظام متعصبانه و تعهد جزمي برنمي‌خوريم. او اخلاق را بالاتر از مناسك مذهبي مي‌دانست و پيوسته مدافع حقوق دهقانان زحمتكش بود.

زردشت جهانی است

درست است كه زردشت پيامبر زردشتيان است اما چهره‌اي است جهاني. انديشه‌هاي او تاثيرات شگرفي در خارج از مرزهاي ايران به جا گذاشته است. فيثاغورس، فيلسوف يوناني، برترين آيين‌ها را آيين زردشت دانسته است. جهان‌بيني افلاطون و نظريه مُثُل‌هاي او را نيز بازتابي از آموزه‌هاي زردشت و از اعتقاد به فروهر در جهان‌بيني باستاني ايران مي‌دانستند.
اودوكسوس، فيلسوف و اخترشناس يوناني مي‌نويسد: «گرامي‌ترين چهره نزد افلاطون زردشت بود. او همواره شاگردان خود را اندرز مي‌گفت كه با انديشه‌هاي زردشت آشنايي بجويند و در آنها نيك بينديشند. پاره‌اي از سخنان او را با خط خوش بنويسند و از ديوارهاي آموزشگاه او كه آكادمي نام داشت، بياويزند.»
آموزه‌هاي زردشت شايد سير طبيعي باورهاي يهودي را دگرگون كرده بود: ثنويت كيهاني خوبي و بدي؛ سپاه ديوان و سپاه ايزدان هر يك به رهبري سركرده خود كه بر سر فرمانروايي بر جهان با هم در كشمكش‌اند؛ انتظار روزداوري؛ ويژگي‌هايي كه در دين يهود پيش از خروج بني‌اسرائيل از مصر اصلا وجود نداشته و مشخصه دين ايراني مطمئنا متعلق به پيش از قرن ششم قبل از ميلاد است. به هر حال، در مطالعه منشا دين مسيحي روايت عنصر ايراني را ناديده گرفت.

راه زردشت

راهي كه زردشت در رسيدن انسان به جاودانگي و رستگاري تبليغ مي‌كند، پيوستن در انديشه و گفتار و كردار به نظام راست و درست است (انديشه نيك، گفتار نيك، كردار نيك).
آموزه‌هاي زردشت از دير زمان و دور جاي در تاريخ آغاز مي‌شود و تا به روزگار ما مي‌پايد. جماعت زردشتي، با جود تحولاتي كه در عصر هخامنشيان يافت، تا به امروز، يعني حدود سي قرن، به تعاليم اساسي پيامبر خود، آن چنان كه در سروده‌هاي او (گاهان) ديده مي‌شود، وفادار ماند.
بي‌گمان اين امر مرهون نه تنها قدرت و انسجام اين تعاليم بلكه همچنين اين واقعيت است كه زردشت خود دينْ مرد بود و براي پيروانش احكامي آورد ساده، اثرگذار و مكررّ. «سپاس از خداوند پيروزگر / كه دارم ز زردشت و از دين خبر» (زرتشت بهرام پژدو، قرن هفتم هجري)
پروفسور مري بويس می نویسد: «ماهيت اين تعاليم مثبت و سرشار از اميد چنان بود كه به محقّرترين اعمال زندگي روزمره هدف و معنايي كيهاني بخشيد. دين زردشتي ديني است كه خواستار بقاي تام و تمام است و اين چنين ماندگار شده و توانسته است به همان صورت اصلي از نسلي به نسل ديگر منتقل شود. اين دين نشان داده كه مي‌تواند نه تنها بدون پشتيباني قدرت دنيوي،‌ بلكه به رغم خصومت و پيگردهايي كه در چند كشور و چند دوره از عمر طولاني خود آماج آنها بوده، به حيات خويش ادامه دهد.»
زردشت مردي است كه باورهاي او مرز نمي‌شناسد. او پيامبر انديشه، روشن‌رايي و فرهنگ است براي هر كس در هر زمان و در هر جا.
«به خلق جهان بازگو اين پيام / از اول و آخر همه را تمام» (زردشت بهرام پژدو). خاقاني شرواني مي‌گويد: «مرا همت چو خورشيد است شاهنشاه زند اُستا / كه چَرخَش زير ران است و سر عيسي است بر رانش.»
بيهوده نيست كه اين سخنور بزرگ خورشيد، سرور و سالار ستارگان را شاهنشاه زند اُستا مي‌خواند. خاقاني نيز زند اُستا را نامه روشني مي‌داند و ايران همواره سرزمين سپند و روشني بوده است.

منابع:
_ آموزگار، ژاله و احمد تفضلي؛ اسطوره زندگي زردشت؛ چاپ سوم؛ تهران: نشر چشمه / نشر آويشن؛ 1375.
_ دوشِن گيمَن، ژاك؛ آراء گوناگون درباره زردشت؛ ترجمه آرزو رسولي؛ نامه فرهنگستان؛ ضميمه شماره 16، تير 1383.
_ زردشت بهرام پژدو؛ زراتشت نامه؛ به كوشش محمد دبير سياقي؛ تهران: طَهوري، 1338.
_ كزازي، ميرجلال‌الدين؛ چهره زردشت در خارج از مرزهاي ايران؛ سخنراني در مراسم بزرگداشت سه هزارمين سال فرهنگ زردشتي؛ دانشگاه تهران، زمستان 1382.
_ هنينگ، والتر برونو؛ زرتشت، سياستمدار يا جادوگر!؛ ترجمه كامران فاني؛ چاپ سوم؛ تهران: كتاب پرواز، 1379.

نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388  توسط آنیتـــــا  | 


 

تصاویر دیدنی از ایران ما: زیگورات چغازنبیل

 
چهار در عهد قدیم، عددی نمادین است. مثل چهار رودخانه بهشت كه صلیبی شكل هستند، چهار بخش زمین و غیره. از دورترین اعصار، حتی اعصار نزدیك به پیش از تاریخ...
 
زیگورات چغازنبیل؛ تبلور معماری مقدس 
 
بناهای مقدس بر مبنای فلسفه‌ای كه از اعتقاد آدمیان برمی‌خیزد، ساخته می‌شوند. زیگورات چغازنبیل از همین دست بناهای مقدس است كه عناصر تفكر آمیخته با تقدس در آن دیده می‌شوند.

 

زیگورات چغازنبیل بنایی است چندطبقه و به صورت مربع كه طبقه اول آن از طبقات بالایی بزرگتر و وسیعتر است. اطراف این بنای مربع شكل، حصارهای دایره‌‌ای وجود دارند كه تداعی كننده تركیب مربع و دایره در وجود این بنای مقدسند. از این لحاظ، زیگورات چغازنبیل شبیه به خانه كعبه است.  

بنای زیگورات‌ها، اهرام، استوپاها، پاگوداها و بناهای «ماندالا» شكل كه همگی از بناهای مقدس به شمار می‌روند، از یك فلسفه همانند پیروی می‌كنند. در همه این‌ بناها، ساختمان‌هایی بلند از زمین به سوی آسمان و از فرش به سوی عرش می‌روند كه به نوعی تداعی‌گر كوه هستند و همه آن‌ها فضای مقدسی هستند كه تصور می‌شده در مركز عالم قرار گرفته‌اند.
 

 

در واقع زیگورات‌ها، اهرام، مقابر و بناهای برجی شكل، گنبدها و معابد چندین طبقه بلند، پاگوداها و استوپاها، در همه جا نمادی از كوه و آسمان بودند. این موضوع در سرزمین‌هایی كه به طور طبیعی فاقد كوه بودند، بیشتر مشهود است، همانند: بین‌النهرین، مصرسفلی، جنگل‌های مكزیك و پرو.
 

بنای زیگورات چغازنبیل، مربعی شكل است كه حصارهای دایره‌ای به دور آن دیده می‌شوند. عدد چهار به عنوان عددی مقدس در معماری: چهار نشان‌دهنده چهار جهت اصلی، چهار فصل سال، اضلاع مربع، بازوان صلیب، چهار عنصر، چهار ستون عالم، چهار منزل قمر، چهار مزاج، چهار بهشت و... است.
چهار در عهد قدیم، عددی نمادین است. مثل چهار رودخانه بهشت كه صلیبی شكل هستند، چهار بخش زمین و غیره. از دورترین اعصار، حتی اعصار نزدیك به پیش از تاریخ، از چهار برای نشان دادن آنچه مستحكم، ملموس و محسوس است، استفاده می‌شد. چهار به گونه‌ای، رقمی الهی است. در بسیاری از موارد، ‌هاله دور سر حضرت عیسی، چهار پرتو دارد یا به چهار بخش شده است. وجود عدد چهار در معماری مذهبی بسیار مشاهده می‌شود. طرح‌هایی كه از بهشت كشیده شده، مربع (مستطیل) شكل و دارای چهار درب هستند. مساجد ایرانی ـ اسلامی گاه چهار ایوانی (در چهار ضلع) هستند. زیگورات معبد چغازنبیل هم دارای چهار درب ورودی است.
 

 زیگورات: تشبیه معابد به كوه‌های كیهانی در فرهنگ بابلیان جایگاه خاصی دارد و این ویژگی را در قالب فرم زیگورات‌های آنان می‌توان دید كه صعود از آن را رسیدن به قله عالم می‌دانستند. کلمه زیگورات یا زیقورات از فعل آکدی «زقارو» (Zegharoo) به معنای بلند و برافراشته ساختن، گرفته شده است. زیگورات بنایی چند طبقه است که مساحت هر طبقه از طبقه پایینی کوچکتر است؛ بنابراین، نمای هر طرف آن به شکل یک پلکان است. این زیگورات‌ها محل نگهداری مجسمه خدایان و انجام مراسم مذهبی بوده‌اند.
 

زیگورات چغازنبیل: اكنون با توضیحاتی كه داده شد و مطالبی كه در زیر ارایه می‌شود، درخواهیم یافت كه معماری و بنای زیگورات چغازنبیل بر پایه تفكری مقدس شكل گرفته است. مهمترین معبد شهر باستانی دوراونتاش، زیگوراتی است که در مرکز شهر قرار دارد. این زیگورات وقف خدایان «اینشوشیناک» و «ناپیراشا» (گال) شده است. «گیرشمن» بر پایه تجربیات خود و شواهد موجود معتقد بود که این زیگورات در زمان آبادانی پنج طبقه داشته و ارتفاع آن حدود 52 متر بوده که تنها 5/2 طبقه از آن با ارتفاع 23 تا 24 متر پابرجاست.
 

برخلاف زیگورات‌های بین‌النهرین که هر طبقه را روی طبقه قبلی می‌ساختند، در این زیگورات ساخت هر طبقه از سطح زمین آغاز شده است. طبقه اول این زیگورات مربعی شکل و طول هر ضلع آن برابر با 2/102 متر یعنی تقریباً برابر طول یک زمین فوتبال است. جهات گوشه‌‌های زیگورات منطبق با چهار جهت اصلی یعنی شمال، جنوب، شرق و غرب است.
 

معبد اعلی که در بالاترین طبقه زیگورات یعنی طبقه پنجم بوده اكنون از بین رفته است، اما به نظر می‌رسد مجسمه خدایان ناپیراشا و اینشوشیناک در این معبد نگهداری می‌شده. در هنگام خاکبرداری از زیگورات هفتاد آجر نبشته‌دار پیدا شد که روی آنها به زبان ایلامی و اکدی مطالبی بوده که نشان می‌دهد این معبد جایگاه خدایان ناپیراشا و اینشوشیناک بوده است. در وسط هر یک از چهار ضلع زیگورات پلکانی وجود دارد و هر یک از آنها با دروازه‌ای مسدود می‌شده است. این پله‌ها راه صعود به طبقات بالاتر بوده‌اند.
 

یکی از راه‌های محاسبه تعداد طبقات زیگورات در نظر گرفتن شیب همین پله‌ها است. بدین معنی که اگر پله‌ها با همین شیب به سمت بالا ادامه پیدا کنند، در طبقه پنجم به نزدیکی مرکز زیگورات، یا ورودی معبد اعلی می‌رسد. در بدنه زیگورات چغازنبیل، پس از هر ده ردیف آجر ساده یک ردیف آجر نبشته‌دار به کار برده شده است. تا سال 1965 در شهر دورانتاش 5275 آجر نبشته و خشت نبشته به زبان‌های ایلامی و آکدی کشف شده است. 659 عدد از این آجرها بر بدنه زیگورات باقی مانده‌اند. این نوشته‌ها از وجود ادبیاتی بسیار قوی در 3250 سال پیش در سرزمین ایلام حکایت می‌کند.
 

زیگورات چغازنبیل درون حصارهای دایره‌ای شكل قرار گرفته است. حصار، دیوار و حلقه سنگ‌چین كه مكان‌های مقدس را در بر می‌گیرند، جزو كهن‌ترین ساختارهای معماری حرم‌ها به شمار می‌روند. 
 
زیگورات چغازنبیل
 
گالری عکس زيگورات چغازنبيل
نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388  توسط آنیتـــــا  | 


 


ادامه مطلب...
نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388  توسط آنیتـــــا  | 


 

در ایران و سرزمین‌های هم‌فرهنگ مجاور، از شب آغاز زمستان با نام «شب چله» یا «شب یلدا» نام می‌برند كه همزمان با شب انقلاب زمستانی است.

دیر زمانی است كه مردمان ایرانی و بسیاری از جوامع دیگر، در آغاز فصل زمستان مراسمی را برپا می‌دارند كه در میان اقوام گوناگون، نام‌ها و انگیزه‌های متفاوتی دارد. در ایران و سرزمین‌های هم‌فرهنگ مجاور، از شب آغاز زمستان با نام «شب چله» یا «شب یلدا» نام می‌برند كه همزمان با شب انقلاب زمستانی است.
به دلیل دقت گاهشماری ایرانی و انطباق كامل آن با تقویم طبیعی، همواره و در همه سال‌ها، انقلاب زمستانی برابر با شامگاه سی‌ام آذرماه و بامداد یكم دی‌ماه است. هر چند امروزه برخی به اشتباه بر این گمانند كه مراسم شب چله برای رفع نحوست بلندترین شب سال برگزار می‌شود؛ اما می‌دانیم كه در باورهای كهن ایرانی هیچ روز و شبی، نحس و بد یوم شناخته نمی‌شده است. جشن شب چله، همچون بسیاری از آیین‌های ایرانی، ریشه در رویدادی كیهانی دارد.
خورشید در حركت سالانه خود، در آخر پاییز به پایین‌ترین نقطه افق جنوب شرقی می‌رسد كه موجب كوتاه شدن طول روز و افزایش زمان تاریكی شب می‌شود.
اما از آغاز زمستان یا انقلاب زمستانی، خورشید دگرباره بسوی شمال شرقی باز می‌گردد كه نتیجه آن افزایش روشنایی روز و كاهش شب است. به عبارت دیگر، در شش‌ماهه آغاز تابستان تا آغاز زمستان، در هر شبانروز خورشید اندكی پایین‌تر از محل پیشین خود در افق طلوع می‌كند تا در نهایت در آغاز زمستان به پایین‌ترین حد جنوبی خود با فاصله 5/23 درجه از شرق یا نقطه اعتدالین برسد. از این روز به بعد، مسیر جابجایی‌های طلوع خورشید معكوس شده و مجدداً بسوی بالا و نقطه انقلاب تابستانی باز می‌‌گردد. آغاز بازگردیدن خورشید بسوی شمال‌شرقی و افزایش طول روز، در اندیشه و باورهای مردم باستان به عنوان زمان زایش یا تولد دیگرباره خورشید دانسته می‌شد و آنرا گرامی و فرخنده می‌داشتند.
در گذشته، آیین‌هایی در این هنگام برگزار می‌شده است كه یكی از آنها جشنی شبانه و بیداری تا بامداد و تماشای طلوع خورشید تازه متولد شده، بوده است. جشنی كه از لازمه‌های آن، حضور كهنسالان و بزرگان خانواده، به نماد كهنسالی خورشید در پایان پاییز بوده است، و همچنین خوراكی‌های فراوان برای بیداری درازمدت كه همچون انار و هندوانه و سنجد، به رنگ سرخ خورشید باشند.

 

 


بسیاری از ادیان نیز به شب چله مفهومی دینی دادند. در آیین میترا (و بعدها با نام كیش مهر)، نخستین روز زمستان به نام «خوره روز» (خورشید روز)، روز تولد مهر و نخستین روز سال نو بشمار می‌آمده است و امروزه كاركرد خود را در تقویم میلادی كه ادامه گاهشماری میترایی است و حدود چهارصد سال پس از مبدأ میلادی به وجود آمده؛ ادامه می‌دهد.
فرقه‌های گوناگون عیسوی، با تفاوت‌هایی، زادروز مسیح را در یكی از روزهای نزدیك به انقلاب زمستانی می‌دانند و همچنین جشن سال نو و كریسمس را همچون تقویم كهن سیستانی در همین هنگام برگزار می‌كنند. به روایت بیرونی، مبدأ سالشماری تقویم كهن سیستانی از آغاز زمستان بوده و جالب اینكه نام نخستین ماه سال آنان نیز «كریست» بوده است. منسوب داشتن میلاد به میلاد مسیح، به قرون متأخرتر باز می‌گردد و پیش از آن، آنگونه كه ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه نقل كرده است، منظور از میلاد، میلاد مهر یا خورشید است. نامگذاری نخستین ماه زمستان و سال نو با نام «دی» به معنای دادار/خداوند از همان باورهای میترایی سرچشمه می‌گیرد.
نخستین روز زمستان در نزد خرمدینانی كه پیرو مزدك، قهرمان بزرگ ملی ایران بوده‌اند (كه هنوز هم حامیان سرمایه‌داری لجام گسیخته اندیشه‌های عدالت‌جویانه او را سد راه منافع طبقاتی خود می‌دانند) سخت گرامی و بزرگ دانسته می‌شد و از آن با نام «خرم روز» یاد می‌كرده و آیین‌هایی ویژه داشته‌اند. این مراسم و نیز سالشماری آغاز زمستانی هنوز در میان برخی اقوام دیده می‌شود كه نمونه آن تقویم محلی پامیر و بدخشان (در شمال افغانستان و جنوب تاجیكستان) است. همچنین در تقویم كهن ارمنیان نیز از نخستین ماه سال نو با نام «ناواسارد» یاد شده است كه با واژه اوستایی «نوسرذه» به معنای «سال نو» در پیوند است.

  


هر چند برگزاری مراسم شب چله و میلاد خورشید در سنت دینی زرتشتیان پذیرفته نشده است؛ اما خوشبختانه اخیراً آنان نیز می‌كوشند تا این مراسم را همچون دیگر ایرانیان برگزار كنند. متأسفانه در گاهشماری نوظهوری كه برخی زرتشتیان از آن استفاده می‌كتتد و دارای سابقه تاریخی در ایران نیست، زمان شب چله با 24 آذرماه مصادف می‌شود كه نه با تقویم طبیعی انطباق دارد و نه با گاهشماری دقیق ایرانی و نه با گفتار ابوریحان بیرونی كه از شب چله با نام «عید نود روز» یاد می‌كند. از آنرو كه فاصله شب چله با نوروز، نود روز است.

 


امروزه می‌توان تولد خورشید را آنگونه كه پیشینیان ما به نظاره می‌نشسته‌اند، تماشا كرد: در دوران باستان بناهایی برای سنجش رسیدن خورشید به مواضع سالانه و استخراج تقویم ساخته می‌شده كه یكی از مهمترین آنها چارتاقی نیاسر كاشان است كه فعلاً تنها بنای سالم باقی‌مانده در این زمینه در ایران است. پژوهش‌های نگارنده كه در سال 1380 منتشر شد (نظام گاهشماری در چارتاقی‌های ایران)، نشان می‌دهد كه این بنا بگونه‌ای طراحی و ساخته شده است كه می‌توان زمان رسیدن خورشید به برخی از مواضع سالانه و نیز نقطه انقلاب زمستانی و آغاز سال نو میترایی را با دقت تماشا و تشخیص داد.
چارتاقی نیاسر بنایی است كه تولد خورشید بگونه‌ای ملموس و قابل تماشا در آن دیده می‌شود. این ویژگی را چارتاقی «بازه هور» در راه نیشابور به تربت حیدریه و در نزدیكی روستای رباط سفید، نیز دارا است كه البته فعلاً دیواری نوساخته و الحاقی مانع از دیدار پرتوهای خورشید می‌شود.

 

 

 

ارسالي بهمن بهمني 

نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388  توسط آنیتـــــا  |